شهدا

سردار شهید ناصر رحیم سبحانی

شهید شاخص بسیج کارگری آذربایجان شرقی در سال 1396

سردار شهید ناصر رحیم سبحانی

 

بسم رب الشهداء و الصدیقین

زندگی نامه شهید:

(نوشته شده توسط مادر شهید)

 

ناصر در سیزدهم فروردین ماه سال 1347 در خانواده‌ای مذهبی و کارگر دیده به جهان گشود. پس از طی دنیای کودکی در دبستان خیابانی مشغول تحصیل شد. دوره ابتدایی را با نمرات عالی تمام کرد و وارد مقطع راهنمایی گردید. دوران تحصیلی راهنمایی مصادف با انقلاب مصادف شده بود. در این موقع با احساس تکلیف در پایگاه های مساجد از جمله مسجد غریبلر و مسجد قائم آل محمد مشغول فعالیت شد.

وقتی زمزمه جنگ تحمیلی شروع شد، به همراه برادرش در آموزش های نظامی شرکت کردند. برادر بزرگ وی، منصور رحیم سبحانی عازم خوزستان گردید و بعد از چندین عملیات در هیجده سالگی به شهادت رسید. ناصر هم پس از اتمام دوره راهنمایی وارد هنرستان وحدت شد. از آنجا که جوان پاک دل و روح لطیف داشت، به خاطر خدمت به انقلاب در تراکتورسازی تبریز مشغول فعالیت گردید و علی رغم مخالفت مسئولین کارخانه، برای اولین بار در منطقه عملیاتی میمک امداد گری کرد. سپس در مرحله دوم عملیات خیبر شرکت نمود و با مجروحیت ناشی از جنگ به تبریز بازگشت. ناصر پس از بهبودی ذوباره در تراکتورسازی تبریز مشغول به کار شد. در موقع کار که قطعه ساز بود، از دوستانش سبقت می گرفت و در این خصوص بارها به او ایراد می گرفتند.

از خصوصیات اخلاقی ایشان اینکه هم در منزل و هم در جمع دوستان خود خیلی دست باز و دل رحم بود به طوری که در کارخانه موقع قرعه کشی یک تلویزیون رنگی برنده شده بود و چون یکی از همکارانش تازه ازدواج کرده بود، پس از کسب اجازه از خانواده به همان همکارش واگذار نمود. پس از تلاش در سنگر تولید تا حدی که از مسئولین تهدید به اخراج گردیده بود، عازم جبهه شد و در عملیات بدر در گردان سید الشهداء لشگر 31 عاشورا به فرماندهی آقای جمشیدی نظمی در جزایر مجنون به فیض شهادت نائل گردید. پیکر مطهرش مفقود الاثر بود تا اینکه پس از یازده سال توسط گروه تقحص لشکر 31 عاشورا، به وطن بازگشت و دیده پدر و مادر را روشن ساخت و در گلزار شهدای وادی رحمت به دست مادر خود به خاک سپرده شد.

 

خاطره شهید:

(مادر شهید)

دفعه آخر که ناصر می‌خواست به جبهه برود، راضی نبودم، چون که پسر بزرگم مفقودالاثر و  پدرش در اثر کمر درد در بیمارستان بستری شده بود و پسر کوچکم نیز تنها 7 سال داشت و من تنها بودم.

ناصر گفت: من چکار کنم آن‌قدر می‌مانم تا پدر خوب شود. راست می‌گفت؛ وقتی پدر خوب شد و توانست راه برود، فردای آن روز عازم جبهه شد و در عملیات 8  به آرزوی دیرینه اش رسید و در 17 سالگی شربت شهادت را نوشید و به دوستان شهیدش پیوست.

 

وصیت نامه شهید:

بسم الله الرحمن الرحيم

«ان الله يحب الذين يقاتلون في سبيله صفاً كانهم بنيان مرصوص»

سپاس خدایي را كه ما را از جنود خويش قرار داد. سپاس خدايي را كه نعمتش را بر ما تمام كرد. سپاس خدايي را كه نعمت رهبري را بر ما ارزاني داشت و سپاس بر آن خدایي كه به ما توفيق شهادت داد. شهادتي كه ظاهراً مرگ است، ولي باطناً يك زندگي نو و جاودانه و به طور خلاصه يك تولد. تولدي كه چگونگي آن را امام حسين (ع) به ما آموخت.

ما كه حسين را سرور و سالار خويش مي دانيم بايد از او پيروي كنيم و راه او را، كه مبارزه با ستمگران است، ادامه دهيم. چنان كه قرآن مي فرمايد: «و قاتلوهم حتي لاتكون فتنه» «و بكشيد ستمگران را تا زماني كه فتنه و آشوب نكنند. »

برادران و خواهران ديني من، اين را بدانيد كه من از همان اول كه در اين راه گام نهادم،  مي‌دانستم راهي را كه برگزيده‌ام عاقبتي جز پيروزي ندارد. چه غالب شدن بر خصم كافر و چه شهادت، در هر دو صورت براي ما مسلمين پيروزي است. من آگاهانه در اين راه قدم برداشتم و خود آگاهانه شهادت را برگزيدم. چرا كه نمي‌توانستم راه برادرم، منصور و ديگر شهدا را ادامه ندهم و سلاح آنان را از زمين برندارم.

مادر عزيزم، مي‌دانم كه تحمل شهادت پسر دومت را نداري. ولي چه كنم كه نتوانستم روح خود را بر اين جسم ناتوان قانع سازم.

تو اي پدر، كه مرا رسم مردانگي آموختي از تو سپاسگزارم. توكل بر خدا كن و از خدا بخواه كه قرباني دومت را قبول كند. از شما پدر و مادرم عاجزانه مي‌خواهم كه مرا حلال كنيد. گر چه من حق فرزندي را خوب ادا نكردم. ولي از من خطا و از شما عطا و بخشش.

نادر برادر بزرگوارم، مي دانم كه زياد اذيتت كردم؛ ولي اميدوارم كه مرا ببخشي و حلالم كني. درسهايت را خوب بخوان زيرا كه كشور به جوانان تحصيل كرده احتياج دارد و ديگر آنكه خانه خدا و سنگر مسلمين را خالي نگذار.

تقاضاي ديگري كه دارم از شما تمام دوستان و آشنايان و مسلمين مي خواهم كه نگذاريد بيرق اسلام فرو افتد و دست از اين نعمت الهي و رهبر مسلمين برنداريد كه نداي او همان نداي حسين است و كلام او همان كلام حق و راه او همان راه خدا و صراط مستقيمي كه هر روز در نمازهايمان از خدا مي خواهيم.

از شما همكاران گرامي و كارگراني كه پيغمبر بر دستتان بوسه زده، مي خواهم كه با توليد هر چه بيشتر راه تمام شهدا را ادامه دهيد. زيرا بعد از جنگ اين شمایيد كه مملكت به كارتان نيازمند است.

ديگر عرض قابلي ندارم.

از همه‌ي شما طلب آمرزش و عفو دارم و اميدوارم كه حلالم كنيد.

والسلام عليكم و رحمه الله و برکاته

13/12/62

 

 

اضافه کردن دیدگاه جدید